![]() |
![]() |
|
| یار اگر دیدنی ست ، بی دیده باید دید ... |
|
به نام خدامن می خواهم در آینده شهید بشوم. برای این که....
معلم که خنده اش گرفته بود، پرید وسط حرف مهدی و گفت: «ببین مهدی جان! موضوع انشاء این بود که در آینده می خواهید چه کاره بشین. باید در مورد یه شغل یا یه کار توضیح می دادی. مثلاً، پدر خودت چه کارست؟ آقا اجازه! شهید شده... |
|
+ نوشته شده در
89/05/09ساعت 1:36 توسط |
|
|
"از میان آن همه مدعی،تنها 72 نفر ماندند. اکنون میان این همه مدعی هنوز 313 نفر...
|
|
+ نوشته شده در
89/04/13ساعت 22:4 توسط |
|
|
روشن شده بود روي مزار شهيد گمنام داشت ذره ذره آب مي شد و مردي که نشسته بود روي ويلچر داشت بي تاب مي شد. کدام سهميه را به جانباز ويلچري بدهيم نخاعش وصل مي شود؟ کدام سهميه حج براي مادر شهيد حکم جگر گوشه اش مي شود؟ کدام سهميه دانشگاه براي فرزند شهيد جاي خالي پدر را پر مي کند؟ ما که هيچ، "بنت الحسين" راضي بود دنيا را بدهد و فقط يک بار ديگر سرش را بگذارد در آغوش حسين. چوب خيزران سهميه يتيمي دختر بچه سه ساله نبود.
از زخم زبان باز هم تازيانه ساخته اند و سخاوتمندانه دارند سهميه يتيمي ما را مي دهند. جانباز ويلچري با هيچ سهميه اي نمي تواند پله هاي ترقي را طي کند؛ بويژه اگر اين پله ها مثل پله هاي مترو برقي باشد. "جوانمرد قصاب" ايستگاه صلواتي نيست و در آن شربت شهادت نمي دهند. جوانمرد، آن قصابي بود که بعد از عمري لات بازي، روي بازويش خال کوبي کرده بود؛ "عشق خميني" و در کربلاي پنج از بچه بسيجي ها ياد گرفته بود چگونه نماز شب بخواند. جوانمرد، کفتر بازي بود که به عشق خميني خودش را جلد شهادت کرده بود و در والفجر مقدماتي به جاي کفترها خودش را پرواز داد. در بالکن ايستگاه جوانمرد قصاب ادوکلن مي فروشند به قيمت خون پدرشان که به جاي عطر گل محمدي بوي قاره قصاب بالکان مي دهد. اين ادوکلن، قلابي است؛ بوي "نوفل لوشاتو" نمي دهد ولي برچسب پاريس دارد. پاريس مهد آزادي نيست. روي بدنه بمب شيميايي که سينه جانباز ما را مسموم به گاز خردل کرده «Made in FRANCE» خورده است. اينجا تهران است؛ صداي مرا از درون سينه جانباز شيميايي مي شنويد. آسمان تهران صاف تا کمي ابري همراه با خس خس سينه جانباز شيميايي است. نامردها در مترو به زور مي خواهند "مشتري" را بکشانند داخل مغازه "مريخ" که در سطح آن آب پيدا شده اما هنوز کودکان حسين از عمق جان تشنه لبند و يک قطره از اين آب به گلوي خشکيده علي اصغر نمي رسد. فروشنده، کارمند مترو است ولي حقوقش سر برج از روي خون شهدا واريز مي شود به حسابش. اين را نمي داند و به جاي نگه داشتن حرمت خون شهدا احترام آقازاده را نگه مي دارد. خودش را هفت قلم آرايش کرده اما با دست خودش روي در مغازه نوشته؛ "ورود خانم هاي بد حجاب اکيدا ممنوع"! اين روزها وقت نماز همه مغازه هاي مترو باز است و هيچ فروشنده اي حاضر نيست حتي در ايستگاه حرم مطهر با خدا معامله کند. اين روزها اذان بيجا مانع کسب است؛ حتي اذان بلال. اين روزها مغازه هاي اطراف حرم امام که دارند نان امام را مي خورند حتي به پابرهنگان نسيه نمي دهند. اين روزها گلدسته هاي حرم امام زرد است و گنبد حرم سفيد است اما موسسه تنظيم پيش امام روسياه است. من باز هم مي گويم؛ اين روزها به جاي کار کردن روي پروژه حرم امام بايد روي بصيرت خودشان کار کنند. آري، اين روزها نسيه ممنوع است حتي براي جانباز قطع نخاعي که به صورت نقد از جانش در راه جمهوري اسلامي گذشت. در دکان آقازاده هاي وطن فروش اما براي دخترکاني که به صورت نقد تن فروشي مي کنند، نسيه آزاد است. خدا پدر امر به معروف را بيامرزد. نهي از منکر جوانان را از دين جدا مي کند. بايد در زير زمين مترو کار زير بنايي کرد و به جاي "قال الصادق"، جوانان را "هدايت" کرد به بوف کور. بوف، کور بود و مثل "سگ هاي ولگرد" نديد 29 سال است که مرد پا دارد ولي قدرت ايستادن ندارد. پايي که با آن نتوان راه رفت به چه درد مي خورد؟ مرد 40 سال از خدا عمر گرفته ولي بيشتر از نصف عمرش روي ويلچر سپري شده. از اين وضعيت حتي فرشته هايي که روي شانه هاي چپ و راست مرد نشسته اند خسته شده اند. فرشته واقعي خود مرد است و خدا به ملائکش دستور داد سجده کنند جلوي "آدم" که اين بار نشسته است روي ويلچر و به جاي خوردن سيب، دارد از دست روزگار، آسيب مي خورد. مرد ويلچري پا دارد اما چه فايده که جانباز قطع نخاعي است. مثل آقاي ساکت که زبان دارد اما لال است. مثل آدم نابينايي که چشم دارد ولي بينايي ندارد. مثل آدم ناشنوايي که گوش دارد اما ياراي شنيدن ندارد و نداي "هل من معين" حسين را نمي شنود. خوب شد که در مثل مناقشه نيست و الا دعوا مي افتاد ميان واژه ها و کلمات، سر همديگر را مي بريدند. قهرمان داستان ما سر پل ذهاب نخاعش قطع شد و جانباز ويلچري شد و سر پل صراط که پاي بسياري خواهد لرزيد، او روي ويلچر کار آساني پيش رو خواهد داشت. يک بار در عالم خواب ديده بود که قيامت است و نشسته روي ويلچر و دارد مي رود به سمت بهشت. برگشت ببيند چه کسي دارد ويلچر را هل مي دهد. کسي را نديد، فقط دو دست بريده ديد. از خواب پريد و هاج و واج مانده بود؛ پس خداوند پرونده عباس را به کدام دستش خواهد داد؟ راستي! قمر بني هاشم از نظر خدا جانباز چند درصد است؟ بنياد شهيد مي تواند به جانباز قطع نخاعي سهميه ويلچر بدهد اما اين سهميه به چه درد مرد مي خورد؟ اما من با سهميه رفتم دانشگاه. من با سهميه به سينما مي روم. با سهميه مي روم رستوران. با سهميه به من اکسيژن بيشتري مي دهند. من با سهميه مي روم دربند و نيش اين سهميه ها مرا در "بند" مي کند. من با سهميه يخچال گرفتم که به جاي يخ، يخ در بهشت بيرون مي دهد و به جاي آب، جام زهر. من با سهميه موبايل گرفتم که با يک دکمه کار ماشين لباس شويي را هم انجام مي دهد و اگر اين دکمه را دو بار پشت سر هم فشار دهيم لباس را هم اتو مي کشد. موبايل من چون سهميه اي است "جي پي اس" دارد و مي تواند نشان دهد در دل مادر چهار شهيد چه مي گذرد. با سهميه به من آبميوه گيري داده اند که در عين حال ساندويچ هم مي سازد اما انسان ساز نيست. با سهميه به من آدم آهني داده اند که قانون سوم نيوتن را بلد است ولي احساس ندارد و قادر نيست براي دو دست بريده حضرت قطيع اليمين، گل پسر ام البنين اشک بريزد. با سهميه به من چاي ساز داده اند که قهوه هم درست مي کند. با سهميه به من خانه داده اند 50 متر که اجاره اي است ولي از کاخ سران فتنه هم بزرگ تر است. با سهميه به من ماشين داده اند که ضد گلوله نيست و مي توان با آن به راحتي مسافر کشي کرد. شما يک موي "بابا اکبر" را به من بدهيد، من همه اين سهميه ها را به شما برمي گردانم. من شاکي ام. سهميه يتيمي ما زخم زبان نبود. وعده ما آن دنيا پيش شهدا. شما نخاع جانباز ويلچري را وصل کنيد، من همه سهميه هاي او را قطع مي کنم. سهميه دادن به ايثارگران را بنياد شهيد بايد از غربي ها ياد بگيرد. الان يکي از افراد آن لاين وبلاگ من رئيس جمهور آمريکاست و به "بالاترين" دستور داده سهميه مرا با فحاشي بدهد. چطوري آقاي اوباما؟ چه کار مي کني با جمهوري اسلامي؟ شنيده ام باز ما را تهديد کرده اي؟ اما امام که گفت؛ "آمريکا هيچ غلطي نمي تواند بکند"، دوره رياست جمهوري شما را مستثني نکرد. ديدي خامنه اي، خميني ديگر است؟ شبي از پي شبي مي رود ولي ماه همان ماه است. حالا آقاي اوباما! ما چهار تا انتقاد از خودي ها مي کنيم، خيال نکن حاکميت در کشور ما دوگانه است. اصلا تو مي داني چرا برخي خواص ما در فتنه اي که شما عليه ما راه انداختيد سکوت کردند؟ نمي داني، الکي حرف نزن. اصلا ما خودمان به خواص مان گفته بوديم سکوت کنند. ما جوانان در اين جنگ نرم، شما را حريف بوديم؛ لذا از خواص مان خواستيم خواباندن اين فتنه را بسپارند به ما و خود استراحت کنند تا براي جنگ بعدي، با انرژي بيشتري به مصاف شما بيايند. اينها با ما هستند نه با شما. ما 8 ماه شما را فريب داديم و سرتان گول ماليديم. اصلا من خودم از آقاي ناطق خواسته بودم سکوت کند. من به آقاي ناطق نوري گفتم؛ "اوباما عددي نيست، ما ستاره ها با اين ماه پاره از پس 2500 ماهواره جاسوسي دشمن برمي آييم. شما اگر اجازه دهيد اين دفعه ما پاي کار حضرت ماه باشيم؛ اگر موفق شديم که هيچ و اگر پيروز نشديم، شما هم بيا و عليه دشمن نطق کن"، که چون پيروزي نصيب ما شد لذا نيازي به اعلام موضع آقاي ناطق نبود. آقاي اوباما! اينجاي نقشه ما را نخوانده بودي. ما به تو يک دستي زديم. يک وقت خيال نکني آقاي ناطق بريده است؛ خيال خامي است. اين هم که گاهي من در نوشته هايم از آقاي ناطق انتقاد مي کنم، براي رد گم کني شما است؛ ما جوانان سپاه ايمان مي خواستيم به شما گراي غلط بدهيم. قصه اين است. به "آقا محسن" ما خودمان گفته بوديم که براي گمراه کردن شما گاهي نامه هاي مشکوک بنويسد و ذهن شما را مشغول کند. ما چون در 8 سال دفاع مقدس، مجاهدت هاي اين فرمانده عزيزمان را ديده بوديم، از وي خواستيم اين دفعه پشت صحنه باشد و 8 ماه دفاع مقدس را بسپرد دست ما، که ايشان هم قبول کرد. تو چقدر بدبختي آقاي اوباما که فريب نقشه جمهوري اسلامي را خوردي. اصلا ما، شما را 8 ماه تمام سر کار گذاشته بوديم. حالا چرا راه دور برويم؛ همين آقاي هاشمي. هنوز هم تنها افتخار ايشان سابقه 50 سال دوستي اش با مولاي ماست. آن نامه هم که ايشان نوشت براي اين بود که محاسبات شما را بهم بريزد و الا ايشان کجا گفته که من عاشق آمريکا هستم. هميشه گفته؛ "من عاشق خامنه اي هستم". البته "چو عشق آسان نمود اول ولي افتاد مشکل ها"، اين بيت را هم "لسان الغيب" به خواهش ما براي فريب دادن شما سروده. فردوسي هم به تمناي ما اين بيت را سروده؛ "اگر سر به سر تن به کشتن دهيم، از آن به که کشور به دشمن دهيم". سعدي هم اگر گفته؛ "بني آدم اعضاي يک پيکرند، که در آفرينش ز يک گوهرند"، منظورش بني آدم بود نه قاتلين کودکان فلسطيني. نه صاحبان گوآنتانامو. شما اگر فرزندان آدم هستيد چرا پس بويي از آدميت نبرده ايد؟ بني آدم ما هستيم که حتي براي آقاي کروبي هم دعا مي کنيم تا هر چه زودتر سرطان بصيرت شان خوب شود و باز هم ستون پنجم جمهوري اسلامي شود در عمق فضاي سايبر. ببين آقاي اوباما! اشتباه نکن و وسط دعواي درون خانوادگي ما نرخ تعيين نکن. مثلا خود من يک بار در قالب يک طنز نوشتم؛ آقاي لاريجاني "پرسه در مه" مي زند. اولا ما چند تا لاريجاني داريم. من مخصوصا مشخص نکردم که منظورم کداميک از اخوان لاريجاني است که شما را گيج کنم. وانگهي، اين که حالا طوري نيست؛ ما با پول خودمان براي آقاي لاريجاني يک چراغ مه شکن مي خريم! يا مثلا انتقاد من از آقاي قاليباف. اين هم براي فريب دادن شما بود و الا ما با کارهاي خدماتي شهرداري هيچ مشکلي نداريم. ما شهرداري داريم که از تابستان به فکر زمستان شهروندان است و هنوز پاييز نشده، سايت هاي برف روبي درست مي کند و کلي شن و ماسه تهيه مي کند. مديران جمهوري اسلامي همه همين طور هستند و ماهها قبل از آمدن برف به فکر خدمتند. شما به جاي حساب کردن، روي دعواي ما با شهردار تهران بهتر است به فکر شهردار تگزاس باشي که بيشتر از اين سوتي اخلاقي ندهد. از قاليباف هم راستش خود ما خواسته بوديم که در 8 ماه دفاع مقدس گاهي براي به اشتباه کشاندن محاسبات دشمن يک طوري وانمود کند که انگار براي شهرداري "تونل توحيد" از "تنگه احد" مهمتر است و الا لازم باشد ايشان هنوز هم همان فرمانده دوران 8 سال دفاع مقدس است. شما اشتباه فکر نکنيد. ما در حفظ نيروهاي انقلاب بسيار حريصيم. اين را ما از مولاي مان خامنه اي ياد گرفته ايم. خامنه اي براي ما حکم پدر را ندارد، عين پدر است. خامنه اي پدر همه فرزندان انقلاب است با هر سليقه اي. سايه ولايت بالاي سر همه فرزندان انقلاب است ولو فرزندان ناخلف. رويش ها به جاي خود عالي است اما مولاي ما حتي المقدور دوست ندارد احدي از کشتي انقلاب ريزش کند. راز صبر خامنه اي بر اشتباهات سران فتنه به دلسوزي ايشان بر مي گردد نسبت به همه فرزندان انقلاب، بلا استثنا. موسوي و خاتمي کاش مي دانستند دلسوز واقعي شان کيست؟ خامنه اي چشم ديدن حتي يک ريزش را هم ندارد اما چه کند از ناخلفي پسر نوح که با بدان مي نشيند و فرق دوست و دشمن را تشخيص نمي دهد. آقاي اوباما! اگر مي خواهي بداني ما چقدر ولايت فقيه را دوست داريم، وصيت نامه پدران مان را بخوان. شما اين همه در عراق و افغانستان تلفات داديد، اگر مرديد وصيت نامه کشته هاي تان را رو کنيد. "سيندي شيهان" مادر يکي از هزاران نفله شما در جريان جنگ طلبي هاي دائمي شماست ولي معتقد است بچه اش براي هيچ و پوچ به هلاکت رسيده است اما من در نظام مقدس جمهوري اسلامي مادري مي شناسم که پنج شهيد در راه اسلام داده است و وقتي به ديدار خامنه اي مي رود شرمنده است که ديگر فرزندي ندارد تا تقديم ماه کند. شرمنده است از روي ام البنين. آري، ما نقشه کشيده بوديم براي شما. جمهوري اسلامي نظام مظلومي است اما همين که به آمريکا و اسرائيل مي رسد اتفاقا فوق العاده زيرک و با هوش است و با حساب و کتاب جلو مي رود. يکي از ترفندهاي جمهوري اسلامي اين است که همه مهره هاي خود را رو نمي کند. راز خانه نشيني برخي خواص نظام ما اين بود. جمهوري اسلامي هميشه تعدادي از عناصر خود را مي نشاند روي نيمکت ذخيره و اگر لازم شد آنها را به ميدان مي فرستد. در 8 ماه جنگ نرم اما لازم نشد که از اين نيروهاي ذخيره استفاده کند. يعني ببخشيد آقاي اوباما! شما آنقدر براي ما حريف مقتدري نبوديد که ما مثلا آقاي ناطق نوري را هم به ميدان بياوريم. شما از پس عوام ما بر نمي آيي، واي به حال آن روزي که ما با خواص خود به ميدان بياييم. آقاي اوباما! شما از پس بچه بسيجي هاي جنوب شهري بر نمي آيي، واي به حال خواصي که در شمال شهر سکني گزيده اند. بترس از روزي که ما با خواص خود به جنگ شما بياييم. خواص ما تجربه دارند که ما نداريم. سابقه دارند که ما نداريم. با امام در پاريس بودند که ما نبوديم. با امام در هواپيما بودند که ما نبوديم. با امام در پلکان بودند که ما نبوديم. با امام در حال "عبور از بحران" بودند که ما نبوديم. تازه اينها آقا زاده هم دارند. پول هم دارند. رسانه هم دارند. نفوذ هم دارند که ما هيچ کدامش را نداريم و ان شاءالله خواص ما از اين دارايي هاي خود در جهت اعتلاي نام جمهوري اسلامي استفاده مي کنند. پس بترس از آن روزي که ما با ذخيره هاي طلايي خود به ميدان جنگ با شما بياييم. آن روز گلي مي زنيم به دروازه تان زيباتر از گل حميد استيلي. خوش بو تر از گل پرپر شده شهيد حسين غلام کبيري. آن روز ما تيم شما را سوراخ سوراخ مي کنيم. اين 8 ماه اگر چه براي شما خيلي مهم بود ولي براي ما دست گرمي بود. شما در جنگ بوديد و ما در مانور. ما با نيروهاي اصلي خود به ميدان نيامده بوديم. شما آنقدر تيم تان ضعيف بود که مربي تيم ما بهتر آن ديد به جاي تيم اصلي با تيم "ب" به نبرد شما بيايد. آقاي اوباما! مگر "نه دي" اکثرا جوانان و نوجوانان نبودند که به صحنه آمدند؟ شما با همه قوا با همه 2500 ماهواره جاسوسي تان با همه باد و بروت تان با همه دارايي تان با همه سايت هاي تان آمديد ولي ما با تيم نوجوانان مان آمديم و شما را هم برديم. با چي؟ نه با سيستم "چهار چهار دو"، با سلاح ايمان و البته با سانديس. با ني سانديس. ما آنقدر جمهوري اسلامي را دوست داريم که يک روز اگر سانديس نظام مان را نخوريم از تشنگي مي ميريم. ما آنقدر جمهوري اسلامي را دوست داريم که از هنرمندان متعهد برآمده از نظام تقاضا کرديم اين 8 ماه قلم و دوربين را به دست ما بدهند و هنرنمايي ما را ويرايش کنند. ما "نوهنرمندان متعهد" از سيد مهدي شجاعي عزيز از مجيد مجيدي از ابراهيم حاتمي کيا و از ديگراني که معلم ما بوده اند خواهش کرديم براي متوهم کردن دشمن سکوت اختيار کنند و اجازه دهند ما که شاگردان شان هستيم با اهرم هنر به مصاف شب پرستان برويم. من يک سطر "کشتي پهلو گرفته" را يک کلمه اين کتاب را با کل آثار نويسنده هاي غربي عوض نمي کنم. "من او" هر چه باشد، "من ما"ست نه "من شما". ناز کند؛ عيبي ندارد ما نازش را مي خريم. اميرخاني تنها راضي به "رضا"ي شهداي جمهوري اسلامي است؛ نه يک کلمه کم نه يک کلمه زياد و در جشنواره شهيد حبيب غني پور نشان داد قدر شهداي وطن را مي داند. ما حريصيم در حفظ هنرمندان برخاسته از انقلاب. در حفظ همه شان. من يک قطره از "باران" مجيدي عزيز را به کل اقيانوس کبير نمي فروشم. من مفتخرم که کل ديالوگ شاهکار سينماي ايران، "آژانس شيشه اي" را حفظ هستم. ما ناز اين "بلبل عاشق" را مي خريم تا فقط براي شقايق ها بخواند. ما در حفظ اين بازوهاي هنري اتفاقا بسيار خسيسيم و اصلا سخاوت نداريم که آنها را از دست بدهيم. ما حالا دو تا انتقاد از بزرگ تر هاي خود در عرصه هنر مي کنيم، اين براي گمراه کردن دشمن اصلي است که خيال کند بين ما دعواست و نقشه اش را بر اساس اين دعوا تنظيم کند و آخر سر در "نه دي" متوجه شود کور خوانده است. مدافعان اصلي سرمايه هاي متعهد برخاسته از انقلاب اسلامي اتفاقا خود ما هستيم. گاهي هم اگر نقدي مي کنيم فقط از اين روست؛ "اگر با من نبودش هيچ ميلي، چرا ظرف مرا بشکست ليلي". آقاي اوباما! ما اتفاقا به عشق حکومت، مي آييم راهپيمايي حکومتي. با چه وسيله اي مي آييم؟ با اتوبوس. با کدام اتوبوس؟ با همان اتوبوسي که پدرم را به جبهه برد. کي؟ روز چهارشنبه و هر روز ديگري که لازم باشد. براي انقلاب ما هر روزي "نه دي" است و هر مکاني "خيابان انقلاب" است. آقاي اوباما! ما نه تنها با اتوبوس به راهپيمايي حکومتي مي آييم، بلکه موقع برگشتن از راهپيمايي هم با همين اتوبوس برمي گرديم خانه. کدام خانه؟ يک خانه حکومتي. نامش چيست؟ "بيت رهبري". ما خانه مان هم حکومتي است. کدام حکومت؟ جمهوري اسلامي. رهبرش کيست؟ خامنه اي. حضرت آيت الله العظمي خامنه اي. مهتاب با همه عظمتش، تنها گوشه اي از نور چشم ماه ما را دارد. نه، ما ديگر بزرگ شده ايم و به جاي ديدن تصوير ولي فقيه در ماه، مولاي مان را عين "ماه" مي دانيم و او را "حضرت ماه" خطاب مي کنيم و مگر جز اين است که ماه، روشنايي بخش شب هاي بي خورشيد است؟ اگر جز اين است که ماه، تسلي بخش دل داغدار ستاره ها در فراق خورشيد است، پس شک مکنيد که خامنه اي نائب بر حق امام زمان است. زلزله ظهور اگر فردا روزي قرار باشد حادث شود و لرزه بر اندام "کسراي سفيد" بياندازد، خبر در پيش بودن اين زلزله را اول به مولاي ما مي دهند. شما لطفا غيب گويي نکنيد! آقاي اوباما! بزرگ ترين مشکل شما اين است که نمي دانيد ما رهبرمان را چقدر دوست داريم. ما آراي پراکنده پاي نامزدهاي مختلف نيستيم. ستاره هاي بي شمار پشت سر ماه هستيم. فداييان خامنه اي هستيم. اين همه لشکر حتي اگر به عشق سانديس هم آمده باشد باز از اين روست که اين سانديس ها در نظام مقدس جمهوري اسلامي توليد مي شود که رهبرش خامنه اي است. آري، ما به عشق سانديس جمهوري اسلامي، خودش را نوش جان مي کنيم و "ني" اش را فرو مي کنيم در چشم بدخواهان خامنه اي. پس بگذار اين همه لشکر به عشق سانديس نظامي آمده باشد که رهبرش خامنه اي است. نتيجه يکي است. ما به عشق هر آنچه نسبتي با اين نظام داشته باشد غوغا مي کنيم. سانديس خوردن از ما، ساديسم گرفتن از شما. ما اما به "عشق رهبر" غوغا نمي کنيم، قيامت مي کنيم. "نه دي" چون به عشق سانديس بود، غوغا بود. قيامت مي خواهيد ببينيد، صبر کنيد خامنه اي حکم جهادمان دهد. اين همه لشکر به عشق سانديس مي آيد، آمريکا و اسراييل غلاف مي کنند، واي به آن روز که اين همه لشکر به عشق رهبر بيرون بيايد. آقاي اوباما! "واي اگر خامنه اي حکم جهادم دهد، ارتش دنيا نتواند که جوابم دهد"، شعار نيست. ما اين را در عمل نشان تان داديم. باز هم اگر دلتان مي خواهد نشان تان بدهيم ما آماده ايم. شما با ارتش دنيا آمديد و رهبر ما اين مربي ما، شما را عددي ندانست و تيم جوانانش را به ميدان فرستاد و بي نياز از فرستادن ذخيره ها به ميدان نبرد، تيم بزرگسالان شما را شکست داد. مگر نگفتيد اين دفعه ما با تمام توان آمده ايم تا کار جمهوري اسلامي را يک سره کنيم؟ زرشک! شما اگر جنگ نرم را نباختيد پس چرا گفتيد دلارهاي مان را الکي حرام اين فتنه گران کرديم؟ پس چرا اين روزها به ياوه گفتن افتاده ايد؟ اصلا يک سئوال؛ آقاي اوباما! شما مي داني "عباس" کيست که ما را تهديد به حمله مي کني؟ آدم بودي، برايت يک دوره کلاس "عباس شناسي" مي گذاشتم تا بداني با چه يلي چه پهلواني چه علمداري چه ذخر الحسيني طرفي. عباس کسي است که همه ارتش تو را با يک گوشه چشم شکار مي کند. عاشوراي سال هشتاد و اشک، ارتش شما را عباس شکار کرد، فقط با يک نگاه. اين عباس نگهدار ماست. پشت و پناه انقلاب ماست. حريفش مي شويد، بسم الله! اما من به شما توصيه مي کنم حماقت نکنيد. عباس کار دست تان مي دهد. آقاي اوباما! بدبختي شما اين است که همين عباس نگهدار خامنه اي است. حافظ ماه بني انقلاب، قمر بني هاشم است. من الان مانده ام از هزار کرشمه عباس کدامش را بگويم. با خصم بي شعور نمي توان حرف از دلبري زد. روضه عباس را فقط براي دوست بايد خواند؛ بهتر است دشمن را وانهيم و در نهانخانه دل سنگ دلبر را به سينه بزنيم. اين آخرين سطور کتاب "نه ده" است؛ بهتر است "زيارت عباس" را بخوانيم: "السلام عليک ايها العبد الصالح. المطيع لله و لرسوله و لامير المومنين و الحسن و الحسين ...". اما عباس را بايد از مادرش "ام البنين" شناخت؛ "يا من راي العباس کر علي جماهير النقد/ و راه من ابناء حيدر کل ليث ذي لبد/ انبئت ان ابني اصيب براسه مقطوع يد/ ويلي علي شبلي امال براسه ضرب العمد/ لو کان سيفک في يديک لما دني منه احد". اصلا بهتر است برخيزيم و براي عباس سينه بزنيم. "اي اهل حرم، مير و علمدار نيامد...". مي دانيد چرا؟... آخر هوا ديگر کاملا تاريک شده بود؛ شب بود و سکوت بود و ماه بود و ستاره ها و بهشت زهرا. و جانباز قطع نخاعي چشم بر نمي گرفت از مزار شهيد گمنام که روي قبرش فقط چند کلمه نوشته شده بود؛ "شهيد گمنام. فرزند روح الله". صدايي آمد. ويلچر را حرکت داد به سمت صدا. ديد شهداي "قطعه 26" نشسته اند در بهشت و دارند روضه مادري را مي خوانند که به "حسنين" شير داد اما روي مزار بي نشانش فقط يک کلمه نوشته شده است؛ "مادر عباس". اي اهل حرم، مير و علمدار نيامد، علمدار نيامد، سپهدار نيامد؛ حسين. سقاي حسين، سيد و سالار نيامد، علمدار نيامد، سپهدار نيامد؛ حسين. |
|
+ نوشته شده در
89/03/31ساعت 15:4 توسط |
|
|
غم دوست در این میکده فریاد کشم داد و بیداد که در محفل ما رندی نیست شادیم داد، غمم داد و جفا داد و وفا عاشقم، عاشق روی تو، نه چیز دگری در غمت ای گل وحشی من ای خسرو من مردم از زندگی بی تو که با من هستی سالها میگذرد، حادثهها میآید امام خمینی (س)
|
|
+ نوشته شده در
89/03/13ساعت 20:48 توسط |
|
|
فیض دو جهان به حب مولا بسته است بر گوشه ای از چادر زهرا بسته است
اجلاس گروه پانزده یک شوخی ست دنیا به گروه چارده وابسته است
|
|
+ نوشته شده در
89/02/27ساعت 17:21 توسط |
|
|
بر ساحل شکافته پهلو گرفته بود آرامشی عجیب در اندام سرو بود دستی به دستگیره دروازه بهشت برخاست تا رسد به بهاری که رفته بود آن شب چگونه مرگ به بانو جواز داد؟ از کوچههای شهر صدایی نشد بلند پشت زمین شکست، خدا گریهاش گرفت
امید مهدینژاد
-------------------------------------- مادر !! دریاب مرا .... دریاب ...!!!
|
|
+ نوشته شده در
89/02/18ساعت 14:22 توسط |
|
|
نمي گويم همه ي درهاي بسته را به رويم باز کني... نه... همين که فقط يک در را به قدر عبور دلِ ناچيز بگشايي، که در جوار رحمتت آرام گيرد، کفايتم مي کند.
و باز از راه رسيد ... غم سينه و پهلوي شكسته مادر ...
|
|
+ نوشته شده در
89/02/08ساعت 16:36 توسط |
|
چه شب جمعهای شد؛ اون شبِ پُر ستاره
|
|
+ نوشته شده در
88/12/28ساعت 0:48 توسط |
|
|
آقاي فوتباليست ، هافبک تيم مقابل را دريبل مي کند ، از سد مدافعان مي گذرد ، با دروازه بان تک به تک مي شود و با ضربه اي هنرمندانه ، توپ را به کنج دروازه مي فرستد: گل...گل... گل...! *** تو و دوستانت را نمی شناسم ؛ تلویزیون حرکت آهسته گلی که کاشتید را حتی یک بار هم پخش نکرده است ، برایتان مراسم تقدیر بپا نکرده اند و هیچ کس در کوچه و خیابان حتی یک "دمت گرم" هم به تو و دوستانت نگفته است. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پ.ن:از نظرات بعد از تایید هیچ وقت خوشم نیومده....ولی یه عده...(اللهم عجل لولیک الفرج)
|
|
+ نوشته شده در
88/12/25ساعت 1:2 توسط |
|
|
تقدیم می کنم : با حال و هوای شیمیایی های جنگ تحمیلی و خانواده صبورشان ...
امشب ليلاي من كو؟ امشب بي عقل و هوشم ليلا! ليلا! كجايي؟ مجنون! مجنون ! به گوشم!
ليلا يادت مي آيد يك شب پرسيدي از من از درد از زخم از اشكم ، گفتم نمي فروشم !
ليلا جسمم شكسته ست با خود اما كشاندم البرزي را به دستم ، الوندي را به دوشم
ليلا ليلا كجايي ؟امشب در من چه غوغاست طوفان طوفان هياهو ، دريا دريا خروشم
ليلا ليلا كجايي ؟ تا دستم را بگيري چون كوهي آتش افشان ، داغم اما خموشم
ليلا ليلا كجايي؟ مجنون بر خاک افتاد! مجنون مجنون كجايي ؟ ليلا ليلا به گوشم !
(علیرضا قزوه )
۱ . این بار جور دیگری غربتت را فریاد خواهم کرد ، پدر !!! ۲ . عهد بسته ام بنویسم به جای فاطمه و خاک ، این بار به اسم لیلی ... ۳ . وقتی کلمات حقیر می شوند در مقابل لطفت ، تو خود بگو چگونه سپاسگذارت باشم ، خاک !!! از اینکه ماندی و نوشتی با زبان قشنگت ... ۴ . الهی اعوذ بک من نفس ... یاریم کن که محتاجم ...
|
|
+ نوشته شده در
88/12/08ساعت 21:54 توسط |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
بالت اگر شکسته است
غمت مباد !! شهادت ، بال نمی خواهد ، حال می خواهد ... بال را پس از شهادت می دهند ، نه پیش از آن .... |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1389 تیر 1389 خرداد 1389 اردیبهشت 1389 اسفند 1388 بهمن 1388 دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 |
| نویسندگان |
|
.... خاک |
| پیوندها |
|
ترنم عشق یه عاشق مرد اشوب سایه دوست وبلاگه دیگه خودم چشمه عشق يادداشت هاي آقاي رجبي نعمت فراموش شده آقاي حسن عاملي سید سینا |
|
RSS
|