|
هنوزم بر روی پله های جمعه به انتظارت می نشینم..ننویسم جز برای رضای او
|
روز دهم محرم سید بحر العلوم (ره) به اتفاق عده ای از طلاب به قصد استقبال از دسته سینه زنی روستای طویریج از کربلا خارج می شوند.
(( در عراق مرسوم است که هیاتهای عزاداری در روز عاشورا هروله می کنند یعنی در حالی که به هوا می پرند و بر سر و صورت خود می زنند پا برهنه خویش را به حرم می رسانند و یکی پس از دیگری از بین الحرمین عبور می کنند))
اما آن روز هنگامی که هیات عزاداری روستای طویریج نزدیک شد ناگهان طلاب دیدن مرحوم سید بحر العلوم با آن عظمت و مقام شامخ علمی مثل سایر سینه زنها لخت شده و سینه می زند.طلابی که با معظم له آمده بودندهر چه می کنند مانع از آن همه احساسات پاک و محبت وی بشوند میسر نمی گردد وبالاخره عده ای از طلاب برای حفظ جان سید بحر العلوم اطراف ایشان را می گیرند که مبادا زیر دست و پا بی افتند و آسیبی ببینند.
بعد از اتمام برنامه سینه زنی بعضی از خواص از آن عالم بزرگوار می پرسند: آقا جان چگونه شد که شما بی اختیار وارد دسته سینه زنی شدید و این گونه عزاداری نمودید.
سید فرمود: وقتی به دسته سینه زنی رسیدیم دیدم حضرت بقیة الله الاعظم (عج) با سر و پای برهنه میان سینه زنها بر سر و سینه می زنند و گریه می کنند. من هم نتوانستم طاقت بیاورم و لذا در خدمت آن حضرت مشغول سینه زدن شدم.
دوباره مرغ روحم هوای کربلا کرد دل شکسته ام را اسیر و مبتلا کرد
ز سر گذشت اشکم به لب رسید جانم که هر چه کرد با ما فراق کربلا کرد

مثل خواب دم صبح
وچنان بی تابم که دلم می خواهد
بدوم تا ته دشت بروم تا سر کوه
دور ها آوایست که مرا می خواند...
در شب بیداری آن شب و شبهای دیگر از گوشه ی پنجره اتاقم دو چشم مثل دو تا علامت سوال به آسمان قلاب شده بود و با بغضی سمج که با گریستن هم آب نمی شد. می پرسید چرا؟ چرامن؟
و بالشم بارها از یاد آوری بعضی چهرها خیس شد. یکی از این چهره ها مادرم بود که سالها آرزومند چنین سفری بود و بعد از هر نماز دو دست کوچکش شبیه دو التماس بزرگ از خداوند حج و سعادت انجامش را می خواست. چهره دیگر چهره پر انتظار و امیدوار پدر بزرگم بود که تا آن وقت شش سالی بود که منتظر رسیدن نوبتش برای انجام این فریضه الهی بود و چهره سارا. چهره آرزومند سارا آن روز که مستاصل و درمانده از دفتر ثبت نام عمره دانشجویی برگشته بود و می گفت اسمش را در ذخیره ها نوشته اند.
شاید به این دلیل که برایم آرزوی دوری بود تا به حال هیچ وقت از خداوند عمیقا نخواسته بودم و هرگز اشتیاق مادر و پدربزرگم و سارا را نداشتم. به هر حال شبهای غریبی بود . پدرم که با مسافرتهای یکی دو روزه علمی فرهنگی دانشگاه مخالفت می کرد حالا جریان را با شادی وصف ناپذیری برای همه تعریف می کرد. گویی می خواست خودش رهسپار شود و مادر با نگاهی که در آن عشق موج می زد سرگرم تهیه وسایل مورد نیازم شده بود.
امشب آخرین شب این من قدیمی است. وصیت نامه ام را هم نوشته ام. میهمانها هم برای اینکه استراحتی بکنم. تنهایم گذاشته اند و آن طرف در هال در سکوتی غریب نشسته اند و همگی غرق در افکاری هستند که گاه گاه صورتشان را خیس می کند ومن گاهی که صدای هق هق گریه مادرم را می شنوم دلم می لرزد و گریه ام می گیرد. سراسر امروز را سکوت کرده ام و کسی نفهمیده. چون همگی تند تند و بی مهابا فقط مخاطبم قرار دادند و صمیمانه سفره دلشان را گشوده اند: مریضی اعصاب دارم. برایم آب زمزم بیاور. من بچه دار نمی شوم. در هجر اسماعیل برایم دعا بخوان. با همسرم مشکل دارم. زیر ناودان طلا که رفتی...
ساعت ۵/۵ صبح جمعه ۱۱ مرداد ۱۳۸۱ بود که پا به پای خود خورشید بیرون زدم با بدرقه کنندگانی که خورشید هم هرگز شبیه آنها را نداشته است. مادرم. پدرم. برادرم. خاله ام و پروانه که با تمام مهربانی و عشقشان در معطلی یک ساعت و نیمه ی فرودگاه مثل نم نم بارانی که می بارد و زمین راطراوت می بخشد مرا سرشار می کردند. سرشار از حرفهایی که نمی توان گفت و نگاههایی که چطوری بگویم. آخرین نگاه مادرم را هنگام خداحافظی هیچ وقت فراموش نمی کنم. چشمهای خیس که بعدا هر لحظه سفرم را پر از گریه کرد. آرام کنار گو شش قول دادم که از حضرت کریمش بخواهم تا سال دیگر دعوتش کند. بغضش ترکید و دلم رادر تمام سفر تکان داد.

پ.ن:
یه محرم دیگه از راه رسید......پله پله دارم میام...خودت باید کمک کنی













نگاه مه آلودی به آسمان....
در شعف ديدارها و در انتظار ظهور....
دستهايی خسته اما اميدوار...
چشمانی بارانی اما درخشان...
بايد پاک شد و در خاک پاک تو دوباره ريشه گرفت...
به عشق تو سيراب شد...
به نور تو جان گرفت...
بار ديگر از نو دلم را بساز
برای تو ويران می شوم....
يا ابا صالح...

پ.ن:
اول نوشت و اخر نوشتم تویی....
بیا که بی صاحبی بد دردیه مولا
جنگی بود نابرابر، جنگ حق و باطل
این خاك، این آب، این سرزمین شهادت میدهد شما مردانه جنگیدید و تا پای جان ایستادید
بعضیهایتان مظلومانه شهید شدید
بعضیهایتان غریبانه
بعضیهایتان در آغوش برادر
بعضیهایتان در خاك و خون غلطان
بعضیهایتان به خانه برگشتید
بعضیهایتان هرگز برنگشتید
آنگاه دو چشم مهربانش را
آرام آرام، خنده بر لب بست
بر زینبیان پیام داد آری
بر قافله حسینیان پیوست
سلام بابای گلم
سلام عموی عزیزم، سلام دایی مهربانم
بعضیهایتان اسیر شدید
بعضیهایتان در اسارت هم فریاد زدید: «مرگ بر صدام، ضد اسلام»
به غیر از او، كه در این ره دویده؟
به پایش خار درد و غم خلیده؟
عجب نبود اگر با نقد اخلاص
رضای حق تعالی را خریده
پات كو بسیجی؟
مگه مجبوری بسیجی؟
جنگ تمام شد، به خانه برگشتید
امام هم رفته بود
ولی راه و نام و یاد امام همچنان جاری بود
بعضیهایتان بعد از سالها برگشتید
بعضیهایتان هرگز…
چادرت خاكی شده، برگرد! اینجا نیستم
چند سالی میشود تنهای تنها نیستم
گفته بودی چشمهایت… خوب خواهد شد عزیز!
با همین شنها تیمم كن! مسیحا نیستم؟
چند سالی میشود خاكستر من گم شده
صبر كن مادر، ببین مانند زهرا نیستم
با حسرت ندیدن چشمان آبیات
در كنج انزوای خودم گریه میكنم
اما خوشا شما پرواز كردهاید
آه ای پرندهها اعجاز كردهاید
این روزها اگر در بند عادتیم
اما هنوز هم فكر شهادتیم
ماندهای ولی شكسته و غریب
كس به فكر درد غربت تو نیست
آه ای قناری شكسته بال
این همه سكوت قسمت تو نیست
راستشو بگو، این چندمین پای مصنوعیات هست كه شكوندی؟ سهمیه پات تموم نشده؟!
كه چی؟ كه پات رو از دست دادی؟ الان هم لابد از ما طلبكاری، نه؟
دختر سبزم! تو مقصر نیستی!
من و یارانم از طایفه مرگیم
به بیابان جنون، صحن و سرا داریم
چنگ بر دامن چنگی تپش آلود است
پای در عزمی بی چون و چرا داریم
تو مقصر نیستی!
سالها در سفر خویش نفرسودیم
پس از این نیز، در این جاده نفرساییم
كس شنیده است، دمی لغزش كارون را؟
جاده را پیشكش جاده نفرماییم!
تو مقصر نیستی
جاده بر جاده روان شد، ز عبور ما
پای از جاده كشیدن، از قوت نیست
گر شود خالی این ره، ز حضور ما
بی گمان در رگ ما خون مروت نیست
تو مقصر نیستی
كركسان از دل سیمرغ چه میدانید؟
چه خبر دارید از عرصه پروازش؟
امشب از زمزمهی خون كه مینوشید؟
كه فضا پر شده از زمزم آوازش
تو مقصر نیستی
ای كه در بستر تردید فرو خفتید
خویش را همره این قافله مشمارید
نیشتان خشك شود، زخم زبان تا چند؟
عشقبازان را دیوانه مپندارید
تو مقصر نیستی
پشت پیشانی محراب كمین كردید
پینه چون زانوی اشتر به جبین دارید
كه علی سجدهی خونبار به جای آرد
تیغ بر تارك افلاك فرود آرید؟!
تو مقصر نیستی
افسوس كه گوش شنوایی نیست
سفرهی دل به كجا باید بگشایم؟
وعظ در گوش شما راه نخواهد برد
آب در هاون بیهوده چه میسایم…!
ای آب ندیده و آبی شدهها
بی جبهه و جنگ انقلابی شدهها
مدیون فداكاری جانبازانید
ای بر سر سفره آفتابی شدهها
حماسه زن و مرد و جوان و كودك و پیر
حماسهی همه از جان گذشتگان دلیر
حماسه های هزاران شهید راه خدا
هزار مادر فرزند پروریده چو شیر
به اشك چشم یتیمان بی پدر سوگند
به مادران سیه پوش و خون جگر سوگند
به دشت سرخ شقایق، به لاله زار وطن
به شام تار عروسان دربدر سوگند
قسم به پرچم در خون نشستهی اسلام
قسم به نایب مهدی، طلایه دار قیام
قسم به غنچه پرپر به دانههای سرشك
قسم به خون شهیدان كه میدهد پیغام
كه قطره قطره خونم فدای ایران باد
فدای خاك وطن، جلوهگاه ایمان باد
حیف جمعه ها روزنامه منتشر نمی شود حیف ، چه تیتری می شود آمدنـــت !!!

رَبِّ اِنّى اَسْتَغْفِرُکَ

اسْتِغْفارَ حَيآءٍ وَاَسْتَغْفِرُکَ اسْتِغْفارَ رَجآءٍ
بدجوري هواي ايوون طلاتو كردم اقا...مددي كن
میگن شب قیمت گذاری و ارزش گذاری بنده هاشه....
یه شب از همین شب هاست...همین شب های پیش رو...همین نزدیکی ها...شبی که خوب و بد...دارا و ندار...از هرنوعش میرن گدایی...
شبی که اشک بهترین مخلوق خدا خیلی گرون میشه...اشک بنده هاش هزاران برابر قیمت همیشگی معامله میشه...
شب دلهره های آسمانیه...شب اضطراب تا سحر و خود رو زیر قرآن قایم کردنه...
شب خدا رو به محمد و علی و زهرا وحسنین قسم دادنه....
شب دستپاچگی و دلهره داشتنه...شب الغوث الغوث برای رهایی از آتشه...
اره....میگنش قدر...شب قدر
شبي که هر کسي را به کسي مي سپارند، يکي را به شيطان تا بنده مطلق او باشد ، ديگري را به نفس تا لجام گسيخته مطيع او باشد ، و يکي را به حسين تا داغدار غربت او شود . بعضي را هم عباس بر مي گزيند و گروهي را فاطمه زير چادر خاکي پناه مي دهد و بسياري را هم مهدي براي راه خويش انتخاب مي کند ، ما قرار است براي کدام يک هزينه شويم ؟ مقدار ما در کدام قيمت مقدر مي شود ؟
پس تا سحر بيدار ميمونيم ! تا وقتی که حسين ياران خودرا بر مي گزيند خواب نمانيم !
خدايا دست نگه دار قيمت ما بيش از اين نيست مي دانيم ، اما ما قرآن بر سر گرفته ايم ، تو را به علي قسم داده ايم ما را براي هزينه شدن رکاب شيطان انتخاب مکن ، ما را در امتدادنگاه فاطمه قرار بده ، مارا براي مهدي هزينه کن !!
خداي مهربان حالا که بهم فرصت حرف زدن در خانه ات را داده اي پس حرف ما را بشنو ! حرف ما اين است :
خدا جوونم من رو برای هزینه شدن در رکاب مهدی انتخاب کن

خواهند گفت که عاشقي داشتي گنهکار....روسياه....منتظر
دوست دارم آنروز که مي آيي سراغ مرا بگيري ؟
چقدر آرزو داشتم وقتي که مي آمدي روضه بي دستي ابالفضل را برايت مي
خوندم ، اون وقت زانو به بغل مي گرفتي و مي گريستي و ما براي زانو به بغل
گرفتنت مي مرديم .
، همه را مي دونم. حتي مي دونم دلت برامون تنگ شده ، اومدنت هم که دست
خودت نيست ! گريه نکن ! کسي نيست درد تو را بفهمد ؟ خسته شده اي؟ نگران
نباش ما منتظر مي مانيم تا بيايي ، نمي گذاريم ذره اي احساس غربت کني ، به
شما قول مي دهم مجالس شما را روز به روز گرمتر به پا کنيم ، نگران نباش
آنقدر دعا مي کنيم تا بيايي .
فداي تو شوم ! در اين روزهاافطار ت رو با اشک ریختن برای شیعیانت وا میکنی ، دلم
خيلي برايت بهانه مي گيره نگذار بالاي سنگ قبرم بنويسند ؛جوان ناکام !!
رخ باز کن ، اينجا همه دلتنگ تواند .
نازنين ؛ اگر جوياي احوال عاشقانت هستي ، همه خوبيم ، ملالي نيست جز دوري شما نور چشم عزيزمان !
پ.ن: بارها می نشینم و می گویم (دوباره از اول)...اما شوخیست ،این اول ها عمری را به باد داده....
پ.ن:در برزخی از تردید گیر کرده بودم...
نداي هل من ناصر ينصرني بود كه تموم ترديدها رو پس زد و ....خدا جونم من همونی هستم که در خلوت از تو حیا نکردم....نه از تو حیا کردم نه از کسی که همیشه دم از فرجش میزنم.....
خدایا من همونی ام که تو آشکارا هم مراقب رفتارم نبودم و با اعمالم دل پسر فاطمه زهرا رو می سوزوندم....
تو بهم مهلت میدادی....هی من چشم پوشی میکردم....
و چقدر مهدی برامون اشک میریخت....میگفت خدایا این شیعیه منه...ببخشش....
ولی خدا جونم خودت میدونی که از روی لجبازی با تو نبود...میدونی که همش بابت نادونی ام بود....
خدا جونم صاحبمون رو برسون به دادمون....
رهامون نکن تو حال خودمون....
حس میکنم از اول رمضان اوضاع احوالم بهتر شده....خدایا این حال رو ازمن نگیری.....

پ.ن1)پیامبر اکرم:ماه رمضون بنا به بخششه....پس اگه کسی بخشیده نشه وای به حالش....
پ.ن2) کاسه گدایی رو بالاتر بیار.......................انتظار نداشته باش کاسه ات را هم بالا بياورند ، بالا آوردن کاسه دست توست ، فريادي بزن در نهايت سکوت :
الا يا ايها الساقي ادر کاسا وناولها ، اين فرياد همان طلب است ، دور جامها و چشاندن مي ها همه با اوست تو فقط کاسه ات را بالا بگير !!
نسیم خوش ماه رمضون داره آسته آسته میاد...
یبن الحسن...ماه رمضون امسالم باید بی تو شروع کنیم یوسف زهرا...
باز ماه رمضون که اومد ناله مون بلند بشه :ماه رمضان آمد و دلدار نیامد...
یا صاحب زمان ...یه خرده از لذت مناجاتی که خوبان درگاه خدا باتوداشتن رو به منم بچشون...
اونهایی که وقتی خلوتی پیدا میکردند و گوشه ای میشستن سیمشون سریع به تو وصل میشد...
اونهایی که بایا صاحب زمان گلوله می خوردن ،می افتادن توخاک و صفا میکردن....
اونهایی که خون ازشون داشت میچکید و میگفتند یا بقیه الله....
اونها درک کرده بودند....
یا صاحب زمان...اونهایی که دم آخر بهشون سر زدی...سرشون رو به دامن گرفتی ...بهشون گفتی نگران نباش ....
من هستم هواتو دارم.....
یه خرده از اون لذت رو به ما بچشون...
ماه رمضون که اومد من تو سرازیری غلت بخورم آقا...نمونم مثل دیونه ها نگاه کنم....برم ...راه بیوفتم...
لحظه به لحظه به تو نزدیک بشم...یا صاحب زمان...زبانم رو باز کن با تو حرف بزنم...
بتونم با هات حرف بزنم.....هر چند شرمنده از حرف زدن با تو هستم....
اینقدر گناه کردم و چشمان تو رو اشک آلود کردم که نمی تونم ....
فقط با اشک ریختن شاید بتونم بگم.....
آقا جون شرمندتم.....
اللهم عجل لولیک الفرج