تبليغاتX
تراوش اندیشه(جـــمعه های فراق)
هنوزم بر روی پله های جمعه به انتظارت می نشینم..ننویسم جز برای رضای او

 

 

 

 

کاش در نا فله ات نام مرا هم ببری ...

 

روز دهم محرم سید بحر العلوم (ره) به اتفاق عده ای از طلاب به قصد استقبال از دسته سینه زنی روستای طویریج از کربلا خارج می شوند.

(( در عراق مرسوم است که هیاتهای عزاداری در روز عاشورا هروله می کنند یعنی در حالی که به هوا می پرند و بر سر و صورت خود می زنند پا برهنه خویش را به حرم می رسانند و یکی پس از دیگری از بین الحرمین عبور می کنند))

اما آن روز هنگامی که هیات عزاداری روستای طویریج نزدیک شد ناگهان طلاب دیدن مرحوم سید بحر العلوم با آن عظمت و مقام شامخ علمی مثل سایر سینه زنها لخت شده و سینه می زند.طلابی که با معظم له آمده بودندهر چه می کنند مانع از آن همه احساسات پاک و محبت وی بشوند میسر نمی گردد وبالاخره عده ای از طلاب برای حفظ جان سید بحر العلوم اطراف ایشان را می گیرند که مبادا زیر دست و پا بی افتند و آسیبی ببینند.

بعد از اتمام برنامه سینه زنی بعضی از خواص از آن عالم بزرگوار می پرسند: آقا جان چگونه شد که شما بی اختیار وارد دسته سینه زنی شدید و این گونه عزاداری نمودید.

سید فرمود: وقتی به دسته سینه زنی رسیدیم دیدم حضرت بقیة الله الاعظم (عج) با سر و پای برهنه میان سینه زنها بر سر و سینه می زنند و گریه می کنند. من هم نتوانستم طاقت بیاورم و لذا در خدمت آن حضرت مشغول سینه زدن شدم.

دوباره مرغ روحم هوای کربلا کرد           دل شکسته ام را اسیر و مبتلا کرد

ز سر گذشت اشکم به لب رسید جانم         که هر چه کرد با ما فراق کربلا کرد

خیابون بهشتی
 
یا صاحب زمان تسلیت
+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت 21:14  توسط خاک 

در دل من چیزیست مثل یک بیشه نور

مثل خواب دم صبح

وچنان بی تابم که دلم می خواهد

بدوم تا ته دشت بروم تا سر کوه

دور ها آوایست که مرا می خواند...

 

در شب بیداری آن شب و شبهای دیگر از گوشه ی پنجره اتاقم دو چشم مثل دو تا علامت سوال به آسمان قلاب شده بود و با بغضی سمج که با گریستن هم آب نمی شد. می پرسید چرا؟ چرامن؟

و بالشم بارها از یاد آوری بعضی چهرها خیس شد. یکی از این چهره ها مادرم بود که سالها آرزومند چنین سفری بود و بعد از هر نماز دو دست کوچکش شبیه دو التماس بزرگ از خداوند حج و سعادت انجامش را می خواست. چهره دیگر چهره پر انتظار و امیدوار پدر بزرگم بود که تا آن وقت شش سالی بود که منتظر رسیدن نوبتش برای انجام این فریضه الهی بود و چهره سارا. چهره آرزومند سارا آن روز که مستاصل و درمانده از دفتر ثبت نام عمره دانشجویی برگشته بود و می گفت اسمش را در ذخیره ها نوشته اند.

شاید به این دلیل که برایم آرزوی دوری بود تا به حال هیچ وقت از خداوند عمیقا نخواسته بودم و هرگز اشتیاق مادر و پدربزرگم و سارا را نداشتم. به هر حال شبهای غریبی بود . پدرم که با مسافرتهای یکی دو روزه علمی فرهنگی دانشگاه مخالفت می کرد حالا جریان را با شادی وصف ناپذیری برای همه تعریف می کرد. گویی می خواست خودش رهسپار شود و مادر با نگاهی که در آن عشق موج می زد سرگرم تهیه وسایل مورد نیازم شده بود.

 امشب آخرین شب این من قدیمی است. وصیت نامه ام را هم نوشته ام. میهمانها هم برای اینکه استراحتی بکنم. تنهایم گذاشته اند و آن طرف در هال در سکوتی غریب نشسته اند و همگی غرق در افکاری هستند که گاه گاه صورتشان را خیس می کند ومن گاهی که صدای هق هق گریه مادرم را می شنوم دلم می لرزد و گریه ام می گیرد. سراسر امروز را سکوت کرده ام و کسی نفهمیده. چون همگی تند تند و بی مهابا فقط مخاطبم قرار دادند و صمیمانه سفره دلشان را گشوده اند: مریضی اعصاب دارم. برایم آب زمزم بیاور. من بچه دار نمی شوم. در هجر اسماعیل برایم دعا بخوان. با همسرم مشکل دارم. زیر ناودان طلا که رفتی...

ساعت ۵/۵ صبح جمعه ۱۱ مرداد ۱۳۸۱ بود که پا به پای خود خورشید بیرون زدم با بدرقه  کنندگانی که خورشید هم هرگز شبیه آنها را نداشته است. مادرم. پدرم. برادرم. خاله ام و پروانه که با تمام مهربانی و عشقشان در معطلی یک ساعت و نیمه ی فرودگاه مثل نم نم بارانی که می بارد و زمین راطراوت می بخشد مرا سرشار می کردند. سرشار از حرفهایی که نمی توان گفت و نگاههایی که چطوری بگویم. آخرین نگاه  مادرم را هنگام خداحافظی هیچ وقت فراموش نمی کنم. چشمهای خیس که بعدا هر لحظه سفرم را پر از گریه کرد. آرام کنار گو شش قول دادم که از حضرت کریمش بخواهم تا سال دیگر دعوتش کند. بغضش ترکید و دلم رادر تمام سفر تکان داد.

پ.ن:

یه محرم دیگه از راه رسید......پله پله دارم میام...خودت باید کمک کنی

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 14:42  توسط خاک  | 



امروز دوباره در تاكسی حرف از هدفمند كردن یارانه ها و تقلب در انتخابات و انقلاب بی ثمر خمینی و خدا بیامرزی  شاه و خر كردن مردم و بالا كشیدن پول نفت و حراج زدن سرمایه ی ملی و ... بود؛ و در پایان مثل همیشه تیر آخر نشانه رفت به سمت خانواده ی شهدا و ایثارگران و خوردن حق مردم!!!و من مثل همیشه در خودم فرو رفتم بی آنكه لام تا كام جمله ای بگویم غرق در افكاری شدم كه یك عمر برای من و امثال من دغدغه بود و برای دیگران مضحكه!و حالا با شما هستم: ای شهدا! 

 
ای آنهائیكه بخاطر هیچ و پوچ چكمه پوشیدید و بخاطر ترس از گشنه ماندن زن و بچه هایتان جان باختید تا امروز فرزندانتان با آن همه سهمیه ی كلانی كه از بنیاد شهید میگیرند!!! و این همه حقی كه از ملت ضایع می كنند!! گرسنه نمانند و حاضر شدید درد بی پدری فرزندانتان را به دوش همسرانتان بگذارید تا فقط معروف شوید و از نام هر كدامتان یك خیابان و اتوبان بزنند...

شما را چه به ایثار؟؟! شما را چه به رشادت و غیرت؟؟!  یحتمل اگر امروز بودید غیور مردان این مرز و بوم یادتان میدادند كه غیرت یعنی چه!!

آری... غیرت یعنی در خیابان ها چرخ زدن و دید زدن اعجوبه هایی كه با مدل های كذایی بدنبال حفظ آزادی و دموكراسی هستند! و خواهان اصلاح این جامعه ی جهان سوم رو به نابودی اند!


http://i14.tinypic.com/2qthcuq.jpghttp://www.jahannews.com/images/docs/000058/n00058525-b.jpg



غیرت یعنی همین فحشایی كه چون اكسیژن همه جا از مسمومیتش اشباع است!


http://www.jahannews.com/images/docs/000050/n00050031-b.jpghttp://omid20.info/archive/15d.jpghttp://i5.tinypic.com/121yek5.jpg


غیرت یعنی امروزی فكر كردن و یكی شدن با تمام كسانی كه در هر كجای این جهان به فكر خاك پاك ایرانند!!! (و البته لس آنجلسی بودن و نبودنشان هم هیچ فرقی ندارد؛ تنها غیرت ایرانی بودنشان مهم است و بس!)

http://www.ayandenews.com/storage/userupload/file/+2.jpghttp://ahestan.files.wordpress.com/2009/09/cimg2811.jpg
http://www.alborznews.net/files/fa/news/1388/7/22/6200_792.jpghttp://gdb.rferl.org/AAD0FC60-7EA8-4AEE-8BB2-99DF5E271CA7_mw800_mh600.jpg


غیرت آن نبود كه شما برای حفظ ناموس و شرف و عزت خاك وطنتان جان بر كف به عرصه ی جنگ و نبرد دشمن بروید! 

غیرت آن نبود كه بی هیچ چشمداشتی از مال دنیا صفوف خطوط مقدم جبهه ها را پر كنید و آر پی جی بدست در برابر دشمن قد علم كنید و شیمیایی شدن و دست و پا و سر دادن  را به جان بخرید! 


 http://www.dl.mihandownload.com/download/karbala.jpghttp://i5.tinypic.com/4q8zla1.jpg


غیرت آن نبود كه بی سر و بی دست شوید و پس از عمری چشم انتظاری یا یك مشت استخوانِ بی پلاك بر گردید و یا تا ابد چشم مادران و فرزندانتان را با قبر های نداشته ی تان چون دلهایشان خون كنید!

   http://www.mihanupload.com/images/r5ia2fnm74ckou1z0l2s.jpghttp://64.130.220.65/Multimedia/pics/1387/7/Photo/451.jpg


غیرت آن نبود كه نتوانید دست روی دست بگذارید و ببینید دشمن ناموس و كشورتان را به یغما می برد و نتوانید با دشمنان یكصدا آواز آزادی بخوانید...

كاش بودید و می دید چه كسانی امروز طبل غیرت به دست گرفته اند و ادعای مرد بودن می كنند و دور هم جمع می شوند و بیهودگی رشادت شما را زیر سوال می برند! 

كاش بودید و می توانستید بگویید كه اگر چشمهای همسران و فرزندان و مادرانتان تا ابد اشكبار و منتظر بازگشتتان شد، و اگر جامه ی شهادت به تن كردید و ندای لبیك یا حسین سر دادید، تنها به این خاطر بود كه 
امروز ناموس همین مدعیانِ غیرتِ در اصل بی غیرت، برای گام نهادن در خیابان ها جرئت و امنیت داشته باشند!

كاش بودید و دست به آسمان می بردید و دعا می كردید تا خدا ذره ای از شهامت و غیرتتان را در رگ مذكر های به ظاهر مرد این زمانه جاری می كرد و مردم آخرالزمان را به بلایی چنین عظیم و سهمگین دچار نمی ساخت!



الهـــــی عظـــــم البـــــــلاء...



كجائید ای شهیــدان خدایی ؛ بــلا جویان دشت كربلایی

كجائید ای سبكبالان عاشق ؛ پرنده تر ز مرغان هوایی...


+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 18:42  توسط خاک 

نگاه مه آلودی به آسمان....

در شعف ديدارها و در انتظار ظهور....

دستهايی خسته اما اميدوار...

چشمانی بارانی اما درخشان...

بايد پاک شد و در خاک پاک تو دوباره ريشه گرفت...

به عشق تو سيراب شد...

به نور تو جان گرفت...

بار ديگر از نو دلم را بساز

                   برای تو ويران می شوم....

                                                 يا ابا صالح...

پ.ن:

اول نوشت و اخر نوشتم تویی....

بیا که بی صاحبی بد دردیه مولا

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 20:36  توسط خاک  | 

جنگی بود نابرابر، جنگ حق و باطل

این خاك، این آب، این سرزمین شهادت می‌دهد شما مردانه جنگیدید و تا پای جان ایستادید

576
650

بعضی‌هایتان مظلومانه شهید شدید

790

بعضی‌هایتان غریبانه

 

20070210_2025258723_008
بعضی‌هایتان با لبان تشنه

 

835

بعضی‌هایتان در آغوش برادر

 

784

بعضی‌هایتان در خاك و خون غلطان

Picture 066

بعضی‌هایتان به خانه برگشتید

362

بعضی‌هایتان هرگز برنگشتید

maghtal - 14

آنگاه دو چشم مهربانش را

آرام آرام، خنده بر لب بست

بر زینبیان پیام داد آری

بر قافله حسینیان پیوست

2c0sna

سلام بابای گلم

 

762

سلام عموی عزیزم، سلام دایی مهربانم

773

بعضی‌هایتان اسیر شدید

709

بعضی‌هایتان در اسارت هم فریاد زدید: «مرگ بر صدام، ضد اسلام»

706

به غیر از او، كه در این ره دویده؟

به پایش خار درد و غم خلیده؟

عجب نبود اگر با نقد اخلاص

رضای حق تعالی را خریده

785

421

پات كو بسیجی؟

janbaz

1a

مگه مجبوری بسیجی؟

30

جنگ تمام شد، به خانه برگشتید

4

امام هم رفته بود

 

50a

ولی راه و نام و یاد امام همچنان جاری بود

1

بعضی‌هایتان بعد از سالها برگشتید

823

بعضی‌هایتان هرگز…

چادرت خاكی شده، برگرد! اینجا نیستم
چند سالی می‌شود تنهای تنها نیستم
گفته بودی چشمهایت… خوب خواهد شد عزیز!
با همین شنها تیمم كن! مسیحا نیستم؟
چند سالی می‌شود خاكستر من گم شده
صبر كن مادر، ببین مانند زهرا نیستم

rsz_24

با حسرت ندیدن چشمان آبی‌ات
در كنج انزوای خودم گریه می‌كنم

rsz_31

اما خوشا شما پرواز كرده‌اید
آه ای پرنده‌ها اعجاز كرده‌اید
این روزها اگر در بند عادتیم
اما هنوز هم فكر شهادتیم

rsz_26

مانده‌ای ولی شكسته و غریب

كس به فكر درد غربت تو نیست

آه ای قناری شكسته بال

این همه سكوت قسمت تو نیست

راستشو بگو، این چندمین پای مصنوعی‌ات‌ هست كه شكوندی؟ سهمیه‌ پات تموم نشده؟!

sss

كه چی؟ كه پات رو از دست دادی؟ الان هم لابد از ما طلبكاری، نه؟

11890_982

دختر سبزم! تو مقصر نیستی!

من و یارانم از طایفه مرگیم

به بیابان جنون، صحن و سرا داریم

چنگ بر دامن چنگی تپش آلود است

پای در عزمی بی چون و چرا داریم

11889_636

تو مقصر نیستی!

سالها در سفر خویش نفرسودیم

پس از این نیز، در این جاده نفرساییم

كس شنیده است، دمی لغزش كارون را؟

جاده را پیشكش جاده نفرماییم!

8

تو مقصر نیستی

جاده بر جاده روان شد، ز عبور ما

پای از جاده كشیدن، از قوت نیست

گر شود خالی این ره، ز حضور ما

بی گمان در رگ ما خون مروت نیست

21

تو مقصر نیستی

كركسان از دل سیمرغ چه می‌دانید؟

چه خبر دارید از عرصه پروازش؟

امشب از زمزمه‌ی خون كه می‌نوشید؟

كه فضا پر شده از زمزم آوازش

54a

تو مقصر نیستی

ای كه در بستر تردید فرو خفتید

خویش را همره این قافله مشمارید

نیشتان خشك شود، زخم زبان تا چند؟

عشقبازان را دیوانه مپندارید

58

تو مقصر نیستی

پشت پیشانی محراب كمین كردید

پینه چون زانوی اشتر به جبین دارید

كه علی سجده‌ی خونبار به جای آرد

تیغ بر تارك افلاك فرود آرید؟!

a

تو مقصر نیستی

افسوس كه گوش شنوایی نیست

سفره‌ی دل به كجا باید بگشایم؟

وعظ در گوش شما راه نخواهد برد

آب در هاون بیهوده چه می‌سایم…!

adf

ای آب ندیده و آبی شده‌ها

بی جبهه و جنگ انقلابی شده‌ها

مدیون فداكاری جانبازانید

ای بر سر سفره آفتابی شده‌ها

534

حماسه زن و مرد و جوان و كودك و پیر

حماسه‌ی همه از جان گذشتگان دلیر

حماسه های هزاران شهید راه خدا

هزار مادر فرزند پروریده چو شیر

به اشك چشم یتیمان بی پدر سوگند

به مادران سیه پوش و خون جگر سوگند

به دشت سرخ شقایق، به لاله زار وطن

به شام تار عروسان دربدر سوگند

قسم به پرچم در خون نشسته‌ی اسلام

قسم به نایب مهدی، طلایه دار قیام

قسم به غنچه پرپر به دانه‌های سرشك

قسم به خون شهیدان كه می‌دهد پیغام

كه قطره قطره خونم فدای ایران باد

فدای خاك وطن، جلوه‌گاه ایمان باد

649


حیف جمعه ها روزنامه منتشر نمی شود  حیف ، چه تیتری می شود آمدنـــت !!!

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 1:5  توسط خاک  | 

 

 

رَبِّ اِنّى اَسْتَغْفِرُکَ

 

 

 

اسْتِغْفارَ حَيآءٍ وَاَسْتَغْفِرُکَ اسْتِغْفارَ رَجآءٍ

بدجوري هواي ايوون طلاتو كردم اقا...مددي كن

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 20:43  توسط خاک 

میگن شب مشخص شدن تقدیر هاست...

میگن شب قیمت گذاری و ارزش گذاری بنده هاشه....

یه شب از همین شب هاست...همین شب های پیش رو...همین نزدیکی ها...شبی که خوب و بد...دارا و ندار...از هرنوعش میرن گدایی...

شبی که اشک بهترین مخلوق خدا خیلی گرون میشه...اشک بنده هاش هزاران برابر قیمت همیشگی معامله میشه...

شب دلهره های آسمانیه...شب اضطراب تا سحر و خود رو زیر قرآن قایم کردنه...

شب خدا رو به محمد و علی و زهرا وحسنین قسم دادنه....

شب دستپاچگی و دلهره داشتنه...شب الغوث الغوث برای رهایی از آتشه...

اره....میگنش قدر...شب قدر

شبي که هر کسي را به کسي مي سپارند، يکي را به شيطان تا بنده مطلق او باشد ، ديگري را به نفس تا لجام گسيخته مطيع او باشد ، و يکي را به حسين تا داغدار غربت او شود . بعضي را هم عباس بر مي گزيند و گروهي را فاطمه زير چادر خاکي پناه مي دهد و بسياري را هم مهدي براي راه خويش انتخاب مي کند ، ما قرار است براي کدام يک هزينه شويم ؟ مقدار ما در کدام قيمت مقدر مي شود ؟


پس تا سحر بيدار ميمونيم ! تا وقتی که حسين ياران خودرا بر مي گزيند خواب نمانيم !


خدايا دست نگه دار قيمت ما بيش از اين نيست مي دانيم ، اما ما قرآن بر سر گرفته ايم ، تو را به علي قسم داده ايم ما را براي هزينه شدن رکاب شيطان انتخاب مکن ، ما را در امتدادنگاه فاطمه قرار بده ، مارا براي مهدي هزينه کن !!


 

خداي مهربان  حالا که بهم فرصت حرف زدن در خانه ات را داده اي پس حرف ما را بشنو ! حرف ما اين است :

 خدا جوونم من رو برای هزینه شدن در رکاب مهدی انتخاب کن

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 23:7  توسط خاک  | 

روزي که مسير آمدنت را گل باران مي کنند ، ممکن است من نباشم ، ولي داستان عاشقي مرا برايت خواهند گفت .

خواهند گفت که عاشقي داشتي گنهکار....روسياه....منتظر


دوست دارم آنروز که مي آيي سراغ مرا بگيري ؟


چقدر آرزو داشتم وقتي که مي آمدي روضه بي دستي ابالفضل را برايت مي
خوندم ، اون وقت زانو به بغل مي گرفتي و مي گريستي و ما براي زانو به بغل
گرفتنت مي مرديم .

مي دونم منو دوست داري ...مي دونم، دست دعاي تو منو سر پا نگه داشته

، همه را مي دونم. حتي مي دونم دلت برامون تنگ شده ، اومدنت هم که دست

خودت نيست ! گريه نکن ! کسي نيست درد تو را بفهمد ؟ خسته شده اي؟ نگران
نباش ما منتظر مي مانيم تا بيايي ، نمي گذاريم ذره اي احساس غربت کني ، به
شما قول مي دهم مجالس شما را روز به روز گرمتر به پا کنيم ، نگران نباش
آنقدر دعا مي کنيم تا بيايي .


فداي تو شوم ! در اين روزهاافطار ت رو با اشک ریختن برای شیعیانت وا میکنی ، دلم
خيلي برايت بهانه مي گيره  نگذار بالاي سنگ قبرم بنويسند ؛جوان ناکام !!


رخ باز کن ، اينجا همه دلتنگ تواند .


نازنين ؛ اگر جوياي احوال عاشقانت هستي ، همه خوبيم ، ملالي نيست جز دوري شما نور چشم عزيزمان !


پ.ن: بارها می نشینم و می گویم (دوباره از اول)...اما شوخیست ،این اول ها عمری را به باد داده....

پ.ن:در برزخی از تردید گیر کرده بودم...

نداي هل من ناصر ينصرني بود كه تموم ترديدها رو پس زد و ....


+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 18:32  توسط خاک  | 

خدا جونم من همونی هستم که در خلوت از تو حیا نکردم....نه از تو حیا کردم نه از کسی که همیشه دم از فرجش میزنم.....

خدایا من همونی ام که تو آشکارا هم مراقب رفتارم نبودم و با اعمالم دل پسر فاطمه زهرا رو می سوزوندم....

تو بهم مهلت میدادی....هی من چشم پوشی میکردم....

و چقدر مهدی برامون اشک میریخت....میگفت خدایا این شیعیه منه...ببخشش....

ولی خدا جونم خودت میدونی که از روی لجبازی با تو نبود...میدونی که همش بابت نادونی ام بود....

خدا جونم صاحبمون رو برسون به دادمون....

رهامون نکن تو حال خودمون....

حس میکنم از اول رمضان اوضاع احوالم بهتر شده....خدایا این حال رو ازمن نگیری.....


پ.ن1)پیامبر اکرم:ماه رمضون بنا به بخششه....پس اگه کسی بخشیده نشه وای به حالش....

پ.ن2) کاسه گدایی رو بالاتر بیار.......................انتظار نداشته باش کاسه ات را هم بالا بياورند ، بالا آوردن کاسه دست توست ، فريادي بزن در نهايت سکوت :

الا يا ايها الساقي ادر کاسا وناولها ، اين فرياد همان طلب است ، دور جامها و چشاندن مي ها همه با اوست تو فقط کاسه ات را بالا بگير !!


+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 23:42  توسط خاک  | 

نسیم خوش ماه رمضون داره آسته آسته میاد...

یبن الحسن...ماه رمضون امسالم باید بی تو شروع کنیم یوسف زهرا...

باز ماه رمضون که اومد ناله مون بلند بشه :ماه رمضان آمد و دلدار نیامد...

یا صاحب زمان ...یه خرده از لذت مناجاتی که خوبان درگاه خدا باتوداشتن رو به منم بچشون...

اونهایی که وقتی خلوتی پیدا میکردند و گوشه ای میشستن سیمشون سریع به تو وصل میشد...

اونهایی که بایا صاحب زمان گلوله می خوردن ،می افتادن توخاک و صفا میکردن....

اونهایی که خون ازشون داشت میچکید و میگفتند یا بقیه الله....

اونها درک کرده بودند....

یا صاحب زمان...اونهایی که دم آخر بهشون سر زدی...سرشون رو به دامن گرفتی ...بهشون گفتی نگران نباش ....

من هستم هواتو دارم.....

یه خرده از اون لذت رو به ما بچشون...

ماه رمضون که اومد من تو سرازیری غلت بخورم آقا...نمونم مثل دیونه ها نگاه کنم....برم ...راه بیوفتم...

لحظه به لحظه به تو نزدیک بشم...یا صاحب زمان...زبانم رو باز کن با تو حرف بزنم...

بتونم با هات حرف بزنم.....هر چند شرمنده از حرف زدن با تو هستم....

اینقدر گناه کردم و چشمان تو رو اشک آلود کردم که نمی تونم ....

فقط با اشک ریختن شاید بتونم بگم.....

آقا جون شرمندتم.....

اللهم عجل لولیک الفرج

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 16:0  توسط خاک  |